روز نویس

اندیشه وفرهنگ

روز نویس

اندیشه وفرهنگ

در باره ی واژه عدالت

امروز میخواهم کمی درباره واژه عدالت بنویسم وتوجه شما را به استیضاح وتدقیق در این واژه جلب می نمایم .

واژه عدالت چه مفهومی دارد ؟ حسن وقبح آن چیست ؟به نظر میرسد با طرح این پرسش ها بلا فاصله بر حسن بودن عدالت تاکید میکنیم بطوریکه میتوان گفت عدالت واژه محبوب وآمال انسان است اما هنگامی که به پرسش نخستین نظر میافکنیم  بواقع دچار پراکنندگی درتبیین چیستی آن خواهیم شدومعرکه تشتت آراء خواهد شد . براستی تعریف شما از واژه عدالت چیست وچه تصور ی راجع به این مفهوم در ذهن خود دارید ؟ وچگونه است که آن را حسن می پندارید.جالب آنست که در عین تشت در تعریف ، وحدت در تصدیق وجود دارد واین چگونه ممکن است ؟

 آیا  عدالت یک مفهوم تاریخی ایست ،یعنی برای شناخت وتعریف آن  می بایست به پیشینه این واژه نظر بیافکنیم یا خیر برای شناخت آن کافی ایست آن را وجدان نماییم ؟ یا اینکه واژه عدالت از منبعی خارج از وجود انسان به انسان تعلیم یا تذکر داده شده است ؟ بهر حال صرف نظر از خاستگاه مفهوم عدالت ونحوه پیدایش آن، به نظرمیرسد پارادایم فکری -زیست بوم باور- تعریف کننده در نحوه ادارک و باطبع در نحوه تصور وتعریف عدالت مدخلیت بسیار دارد .اما چگونه میتوان به تعریف بین الا ذهانی واحدی از مفهوم عدالت رسید؟ برای تعریف عدالت مشروعیت مبانی تعریف در حوزه نظر ارجحیت دارد یا تطبیق کارکرد تعاریف در حوزه عمل ؟ و کدام حوزه معرفتی بستر مناسب وتوانایی لازم جهت ارائه آن تعریف بین الاذهانی واحد را دارد؟    

درباره ی آزادی بیان

با سلام

بر آنم بعد از این با طرح پرسش هایی دربار ه مفاهیم گوناگون وایجاد یک فضای گفتگو به واضح ومتمایز شدن آنها در ذهن مددی برسانیم ! از آنجایی که گفتگوی با دیگران مستلزم بیان است ، شایسته است پرسش اول در باره ی بیان وآزادی بیان باشد.

و اما بعد:

  1. آزادی بیان به چه معناست ؟
  2. آیا آزادی بیان یک حق است ؟
  3. ضرورت وجود آزادی بیان چه می تواند باشد؟
  4. آیا آزادی بیان تحدید پذیر است ؟
  5. چه چیزی و چه کسی حد سقف بیان و آزادی بیان میتواند باشد؟
  6. رابطه آزادی بیان وعدالت چگونه است ؟
  7. کارکرد ونتایج آزادی بیان در عرصه اجتماع انسانی از منظر سیاسی ؟ اقتصادی ؟ فرهنگی چگونه است ؟

باشد تا بعد.

 

شعر من

شعر من

 

امروز که من در این نقطه ایستاده ام

به قامت اندیشه ام ،اراده ام  وگذشته ام  ایستاده ام

ومن ایستاده بر دوش حسرتها وآرزوها

 انگیزه ای برای شدن دارم.

احوال بدی نیست

منتظرم ، امیدوار!

 پس هستم!

گاهی گوی جادوئی ام

که پدرم زحمت خود را درآن می بیند وآینده را.

گاهی رستم ام وگاهی اسیر

 که مادرم امیدوار وناامید از من است

 که گاهی کیش اوییم وگاهی بود ونبود او .

ما برادریم ولی بیگانه .

ما برادریم ولی فاصله دار ، مختلف، حیران ولی بی تکلیف.

خواهران مظهر مهرند وصفا ، بی غش ، تکیه گاهی که تکیه دارند به من.

واینها همه من های من است.

ما ، شاید اسیرانیم در دست خطا،  در دست هوس ، در دست ندانستن او

شاید تقدیر وجودیم ، شاید خواسته او.

هر چه بود ، باشد.

بی عشق

اما                           

 این را همه می دانیم

زندگی پایا نیست،

آدمی جاودان نیست، امید نیست.

هیچ است.

وهیچ ، دلیل بر بودن نیست.

عشق مهر است ووفا.

پایاست

در بین من واوست

ما ، من شده ایم

من پر شده ام.

 

۱-خ

سه شنبه6مرداد 1383