دیروز یکی از همکاران از طریق lan chat لینکی را برای من فرستاد که حاوی این خبر بود ؛ روزنامه شرق توقیف شد. در پی آن گفتگوی مابین ما صورت گرفت که بنظرم موضوعات جالبی در آن مطرح شد. اگر فرصت کنم متن آن گفتگو را در این وبلاگ منتشر خواهم کرد .
امروز طبق روال همیشگی در مسیر آمدن بر سر کار جلوی دکه روزنامه فروشی برای خواندن تیتر مهمترین اخبار ایستادم در همان نگاه اول ترکیب اسقرار روزنامه ها بنظرم ناقص آمد سریعا جای خالی روزنامه شرق را حس کردم وخبر دیروز را بیاد آوردم .احساس کردم حقی ازمن گرفته شد ، حق خواندن روزنامه شرق .راستی روزنامه شرق بعنوان یکی از پر تیراژترین روزنامه های کشور چند نفر خواننده حرفه ای وآماتور وتیترخوان دارد . بنظرم خیلی ! قطعا با کمی جستجو ومختصری تحقیق عدد ی را میتوان بدست آورد ولی کلمه خیلی در قیاس با تعداد خوانندگان دیگر روزنامه ها کلمه مناسبی است . حال سئوال اینست حق خوانندگان روزنامه شرق برای خوانندن روزنامه مورد علاقه اشان چه میشود ؟
در اینجا مناسب است مختصری در باب چیستی عدالت صحبت نماییم . یکی ازتعاریف مطرح در باب چیستی عدالت اینست : عدالت یعنی استیفای تمام حقوق .برابر این معنا نکات ذیل را میتوان در نظر گرفت:
۱-به بیان ساده اگر همه حقوق انسانی بر آورده شوند عدالت متحقق است .چناچه حقوقی از انسانها ضایع گردد عدالت متحقق نیست .
۲-این بیان از عدالت مستلزم بر مفروض گرفتن حقوقی برای انسانهاست .مثل حق داشتن همسر ، اولاد ، مسکن ، آزادی ، آزادی بیان ، اظهار نظر ، نقد،خواندن ، نوشتن و انتشار فکر ،دانستن، یافتن شغل ، حق داشتن فرصت های برابر برای فعالیت های اقتصادی ، تحصیل ، ارتقاء تحصیلی ،شغلی و حق داشتن فعالیتهای سیاسی ، حق انتخاب وبسیار دیگری ازحقوق دیگر
۳- عدالت یک مفهوم مستقل نیست بلکه مفهومی ایست وابسته و ناظر بر همه حقوق
۴- عدالت مطلق نیست بلکه نسبی است یعنی به نسبتی که حقوق استیفا شوند وضعیت عادلانه تر است وبه نسبتی که این حقوق پایمال شوند سیستم ناعادلانه تر می باشد.
بار دیگر نظری بر پیشخوان روزنامه ها بیاندازیم براستی وضعیت موجود تاچه حد انعکاس واقعیت متنوع جامعه ایرانی است؟ دوباره می پرسم حق خواندن روزنامه شرق برای خوانندگان آن چه میشود؟
تردید نداشتم حس مرا در می یابد ونمی انگارد که عاشق است
و بی شک می پنداشت ؛ که می پندارم او عاشق است
اما فکرمن این بود که نمی تواند عاشق باشد
و او خود را عاشق می دانست!
افسوس!!
اوهیچ عاشق نبود !
صدای ریزش باران در حیاط خلوت خانه مان به گوش میرسد وخنکای هوای بهاری ازمیان پنجره نیمه باز اتاق پوست بدنم را نوازش میدهد وبوی مرطوبش در مشامم پیچیده است .
باران قطع شده است ومیل من به نوشتن هنوز باقی است .من علی رغم علاقه وافر به سرودن شعر نتوانسته ام حتی یک بیت شعر بگویم که اگر می توانستم چه لذتی از سرودن شعر می بردم ونیزگاهی فکر میکنم چه خوب بود که صدایی برای خواندن می داشتم که اگر میداشتم چه لذتی از خواندن آواز می بردم . حال اینها را برای او میخواهم چرا که او از من است و اگر او بتواند بسراید ،گویی که من می سرایم وچناچه آواز بخواند گویی که من میخوانم و این شعر من است وصدای من است که طنین میابد درطول زمان .