درآن محله فلاکت زده حومه شهربی سامان ،درمیانه آن بیقوله بن بست، زیر سوز آن شب مه گرفته سرد زمستانی روسپی پیر وفرسوده سگ ولگردی را برای گرم کردن خویش به آغوش کشیده بود وبرسر کوچه ،مرد ژنده پوش مست فارغ از آن همه پلشتی،با صدای محزون ترانه عاشقانه می خواند وچرت پیر مرد معتاد افتاده برلب جوی فاضلاب را آشفته میکرد.