چه خبر ؟ این پرسشی ایست که همیشه در مواجه با یکدیگر از یکدیگر می پرسیم . هر گاه کسی به سراغمان می آید هرگاه کسی به خانه ما می آید هرگاه کسی از دیار دیگر به دیار مامی آید همواره می پرسیم چه خبر ؟
اردیبهشت امسال با خانواده برای استراحت وتفریح به شمال رفته بودیم هتل سفید کنار حدود ۱۵ کیلومتر آنطرف بندر انزلی بر خلاف دفعات گذشته این دفعه تمام مدت در همان هتل مستقر بودیم و به جاهای مختلف نر فتیم . قسمتی از وقت من به تنهایی در کنار دریا سپری میشد. رو به دریا می ایستادم وباد ساحل بهمراه ذرات آب به صورتم برخورد میکرد در یکی از این قرار های تنهایی یک آن با ذرات آب همذات پنداری کردم . بنوعی با ذرات آب احساس اتحاد ویکپارچگی کردم وبه طرفعه العینی این حس گسترش یافت حس کردم دانه های ماسه ام که برساحل دریا افتادهام حس کردم که نسیم دریا هستم که ذرات آب را با خود می برم وبر شنهای ساحل می ورزم حس کردم آبم ُنسیم هستم ُُ ماسه ام .حس کردم عجب ارامشی دارم وبا خود گفتم چه دلیلی دارد که من بعد از مرگ اگر یک ذره اب باشم یا مشتی ماسه یا نسیم دریا از چنین ارامشی برخوردار نباشم . این یک خبر بود برای من ُیک خبر جدید که تا پیش از این آن را از کسی در یافت نکرده بودم .
مولانا نیز بی شک این خبر را شنیده بود:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردم کم شدم؟
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملائک بال و پر
از ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم