روز نویس

اندیشه وفرهنگ

روز نویس

اندیشه وفرهنگ

نقش روشنفکران در مدیریت مطلوب جامعه ۱

نقش روشنفکران بعنوان مترجمان اندیشه های دست اول ،متکلف وفنی اندیشمندان تئوری پرداز ومبدع بخصوص در جوامع در حال گذاربرجسته واثر گذار است .آنچه که در ارتباط با سبقه تاریخی  فعالیت فکری روشنفکران ایران زمین روی داده است ، فعالیت در خصوص ترجمه ،تبیین واحتجاج در توجیه اندیشه ها وتئوری های دست اول بوده است .بنظر می آید می بایست بعد ازاین در خصوص اندیشه های آزمون شده وبه نسبه موفق در اداره مناسبات جامعه در حوزه های مختلف سیاسی ، اجتماعی ،اقتصادی ، تکنولوژی و.... ، رویکردی پراگماتیک وکارکردی اتخاذ نمود .شایان ذکر است با توجه به حجم گسترده ادبیات شکل گرفته از تجربه اندوخته شده از اعمال اندیشه های ذکر شده در جای جای جهان ، منابع ذی قیمتی در خصوص مقایسه وبررسی کارکرد هرکدام وجود دارد .چناچه روشنفکران قسمتی از انرژی وتلاش خود را مصروف تبیین وتطبیق علمی وتجربی کارکرد عینی اندیشه های  مذکور در جوامع مختلف نمایند ، مردم ونیز خود حاکمان درک مطلوبتری از اثر بخشی اندیشه های نو در سامان دهی جامعه ومدیریت جامعه بدست خواهند آورد .ضمن اینکه بنظر میرسد  تبیین دقیق واحتجاج بر موجه نمودن  تئوری ها به صورت گسترده ودر سطح عام ، بایسته قطعی استقرار تفکرات (سیستم های) جدید نمی باشد. فعالیتی که روشنفکران ما از گذشته تاکنون بجد به آن پرداخته اند- بعبارت دیگر می بایست حوزه منازعات واحتجاجات را از حیطه مبانی وتئوری ها که غالبا در جوامع ای از قبیل ما منجر به زد وخورد ها واتلاف زمان ، انرژی ومنابع در سطح عامه وپیروان میشود  به حوزه کارکردها ، فوائد ، تجربیات وسوابق تاریخی اندیشه ها جابجا نمایند، میدانی که بواسطه سهل والوصول بودنش ، تماشاگران واعتناکنندگان بیشتری خواهدداشت وبستر های لازم جهت استقرار اندیشه های آزمون شده در قالب قوانین وسیاست گذاری ها شکل خواهد گرفت . بلاشک این امرمستلزم نسل نوعی از روشنفکران  است . روشنفکران متخصص در علوم ، بخصوص علوم انسانی .

درباره عدالت ۲

دیروز یکی از همکاران از طریق lan chat  لینکی را برای من فرستاد که حاوی این خبر بود ؛ روزنامه شرق توقیف شد. در پی آن گفتگوی مابین ما صورت گرفت که بنظرم موضوعات جالبی در آن مطرح شد. اگر فرصت کنم متن آن گفتگو را در این وبلاگ منتشر خواهم کرد .

امروز طبق روال همیشگی در مسیر آمدن بر سر کار جلوی دکه روزنامه فروشی برای خواندن تیتر مهمترین اخبار  ایستادم در همان نگاه اول ترکیب اسقرار روزنامه ها بنظرم ناقص آمد سریعا جای خالی روزنامه شرق را حس کردم وخبر دیروز را بیاد آوردم .احساس کردم حقی ازمن گرفته شد ، حق خواندن روزنامه شرق .راستی روزنامه شرق بعنوان یکی از پر تیراژترین روزنامه های کشور چند نفر خواننده حرفه ای وآماتور وتیترخوان دارد . بنظرم خیلی ! قطعا با کمی جستجو ومختصری تحقیق عدد ی را میتوان بدست آورد ولی کلمه خیلی در قیاس با تعداد خوانندگان دیگر روزنامه ها کلمه مناسبی است . حال سئوال اینست حق خوانندگان روزنامه شرق برای خوانندن روزنامه مورد علاقه اشان چه میشود ؟

در اینجا مناسب است مختصری در باب چیستی عدالت  صحبت نماییم . یکی ازتعاریف مطرح در باب چیستی عدالت اینست : عدالت یعنی استیفای تمام حقوق .برابر این معنا نکات ذیل را میتوان در نظر گرفت:

۱-به بیان ساده اگر همه حقوق انسانی بر آورده شوند عدالت متحقق است .چناچه حقوقی از انسانها ضایع گردد عدالت متحقق نیست .

۲-این بیان از عدالت مستلزم بر مفروض گرفتن حقوقی برای انسانهاست .مثل حق داشتن همسر ، اولاد ، مسکن ، آزادی ، آزادی بیان ، اظهار نظر ، نقد،خواندن ، نوشتن و انتشار فکر ،دانستن، یافتن شغل ، حق داشتن فرصت های برابر برای فعالیت های اقتصادی ، تحصیل ، ارتقاء تحصیلی ،شغلی  و حق داشتن فعالیتهای سیاسی ، حق انتخاب وبسیار دیگری ازحقوق دیگر

۳- عدالت یک مفهوم مستقل نیست بلکه مفهومی ایست  وابسته و ناظر بر همه حقوق

۴- عدالت مطلق نیست بلکه نسبی است یعنی به نسبتی که حقوق استیفا شوند وضعیت عادلانه تر است وبه نسبتی که این حقوق پایمال شوند سیستم ناعادلانه تر می باشد. 

بار دیگر نظری بر پیشخوان روزنامه ها بیاندازیم براستی وضعیت موجود تاچه حد انعکاس واقعیت متنوع جامعه ایرانی است؟ دوباره می پرسم حق خواندن روزنامه شرق برای خوانندگان آن چه میشود؟

 

هوس

 تردید نداشتم حس مرا در می یابد ونمی انگارد که عاشق است

 و بی شک می پنداشت ؛ که می پندارم او عاشق است

 اما فکرمن این بود که نمی تواند  عاشق باشد 

و او خود را  عاشق می دانست!

افسوس!! 

 اوهیچ عاشق نبود !چون خود را به یک هوس باخته بود .

طنین

صدای ریزش باران در حیاط خلوت خانه مان به گوش میرسد وخنکای هوای بهاری ازمیان پنجره نیمه باز اتاق پوست بدنم را نوازش میدهد وبوی مرطوبش در مشامم پیچیده است .

 باران قطع شده است ومیل من به نوشتن هنوز باقی است .من علی رغم علاقه وافر به سرودن شعر نتوانسته ام حتی یک بیت شعر بگویم که اگر می توانستم چه لذتی از سرودن شعر می بردم  ونیزگاهی فکر میکنم چه خوب بود که صدایی برای خواندن می داشتم که اگر میداشتم چه لذتی از خواندن آواز می بردم . حال اینها را برای او میخواهم چرا که او از من است و اگر او بتواند بسراید ،گویی که من می سرایم وچناچه آواز بخواند گویی که من میخوانم و این شعر من است وصدای من است که طنین میابد درطول زمان .

هنگامی که برای نخستین بارصدای قلبش را از اطاق معاینه شنیدم ، انگار قلب من بود که در سینه او می تپید و چه ضربان تندی داشت .او با ضربان قلبش به ماگفت که من هستم.

هراس

در خیابان به تماشای مردم ایستاده بودم .ناگهان فریاد وحشت زده مردم در گوشم پیچید! به سمت چپ نگاه کردم جایی که فریادها از انجا می آمد.مردم سراسیمه در حال فرار بودند، از چیزی میگریختند اما از چه؟!

از آنچه که می دیدم خشکم زد ، خفاش شب لخت وعور با دستانی بسته وخنده هایی شیطانی که صدایش چند باره در فضا می پیچید از فرعی انتهای خیابان با سرعت وارد خیابان اصلی شد .جمعیت هراسان هرکدام به سمتی فرار میکردند .

او با سرعت به سمت من می دوید .در فاصله چند متری من ، بدنش با یک چرخش ناگهانی مسیر خود را به سمت دیگر منحرف کرد .سرخونی بعد از چند بار قلت زدن در حالی که چشمان کریه المنظرش بطرز وحشتناکی به من خیره شده بود از حرکت ایستاد. لبخند خبیث شیطانی او غرق خوناب بود. نفسم بند آمده بود . بی اختیار شروع کردم به خواندن سوره فلق "قل اعوذ برب الفلق *من شر ماخلق".

چشمانم که تا ته کاسه خود گود رفته بودند با هراسی که در اعماق آنها موج می زد، اجزاء صورتم را به دقت وارسی میکردند .موهای سرم ریخته بود ، استخوان گونه هایم بخوبی از زیر پوستم دیده می شدند واز دهانم جز چند ماهیچه که بصورت کلافی سر در گم به دور هم پیچیده بودند چیزی باقی نمانده بود . فکر میکنم دندان هم نداشتم ، صورتم شده بود یک جمجمه که یک پوست زرد بر روی آن کشیده بودند .هراس تمام وجودم را گرفت بسرعت چشمانم را بستم .

حالا کنج اتاق چسبیده به سقف بودم ، از این نقطه براحتی جسدم را در وسط اتاق می دیدم، چهار زن مشکی پوش بر دوطرف بالینم با لحنی نچندان آرام ممتد وبی وقفه بر گوشم "قل هو والله احد " می خواندند.اتاق کوچک و ساده بود. آینه بر روی طاقچه بود ، هیچ پنجره ای نداشت .فقط یک درب برای ورود داشت. هیچ وزنی نداشتم ، هیچ اراده ایی هم نداشتم اگر این اتاق سقف نداشت شاید تا آسمان اوج میگرفتم.      

‏پنجشنبه‏، 2006‏/08‏/17