"من از اینهمه عشق ومحبت خویش خسته شده ام هیچکس نیست که برای ستاندن آن دستانش را بسویم دراز کند "
اشک چشمانش را وبغض گلویش را پرکرده بود حتی نمی توا نست با خود بگوید
"می خواهم دوست بدارم "
که مثل همیشه خواب وسکوت بسراغش آمد!
پنجشنبه، 2006/08/17
عصر خسته از بیهودگی روزانه وبی رمق از تلاشهای بی هدف از اداره محل کار خارج می شوم و مسیر همیشگی خانه را پی میگیرم. عصبی از شلوغی بی سامان خیابانها وترددهای بی هدف وآلودگی تهوع آور هوای شهر،سلانه سلانه خود را پیاده تا محل سوار شدن ماشین های کرایه ای می رسانم .جمعیت صف کشیده در حاشیه خیابان منظره نا امید کننده ای را نمایش مید هد . هنگام عبور از خیابان، ماشین ها دیوانه وار به سمت من هجوم می آورند .انگار که راننده هاسنگ هستندو عابران پیاده را نمی بینند .انگار که خط ممتد و خطوط عابر پیاده برای آنها هیچ مفهومی ندارد از خیابان با هراس بسیار عبور میکنم وخود را لابه لای جمعیت گم میکنم. کم کم تیر گی غروب بر روی ساختمانهای سنگی بلند وتیره آنطرف خیابان گسترده می شود .زمان طرح ترافیک بسر آمده ترافیک سنگین خیابان امان نفس کشیدن را بریده است ومن مدتهاست در کنار خیابان منتظر گیر آوردن یک ماشین هستم .آنطرف تر، جلوتر از جمعیت دخترک نحیفی با صورتی بزک کرده ولباسی به رنگ روشن وتند کنار خیابان ایستاده است و ماشین هادر غیاب ماموران راهنمایی و رانندگی بی توجه به عابران حاشیه خیابان دیوانه واربرای سوار کردن او از یکدیگر سبقت می جویند .منظره دلخراش و حقارت باری ست.مثل حمله کفتار ها به یک لاشه مرده .
پشت سرمن شوفری که به انتظار مسافر دربست تکیه بر ماشین قراضه اش زده است با صدای نکبت باری اخ وتف خود را به داخل جوی خیابان می اندازد، حالم از اینهمه نکبتی بهم می خورد .
بلاخره ماشینی برای سوار شدن گیر می آورم .ماشین حرکت نکرده پشت ترافیک سنگین چهار راه گیر می افتد .این ترافیک لعنتی تمام شدنی نیست . انبوه ماشینها پشت این ترافیک سنگین دود خود را به خورد سرنشینان می دهند . نگاهم به راننده ماشین بغلی می افتد که به سیگار ش مثل خر پک می زند ودودش را به هوا می فرستد به خود میگویم او دیگر چه موجودی است . در بسیار جلوتر چراغ قرمز را می بینم ، پا هایم سنگین و بدنم بی حس شده است، احساس میکنم خوابیده ام . انگار صدای اذان یا نه صدای خر و پفم رامی شنوم ومن هنوز به خانه نرسیده ام .
بنظر من در زمان حاضر جنگ همان صلح است وصلح همان جنگ است وهر دوی اینها در حوزه کسب وکاروتجارت است .
فکر میکنم هابز بود که میگفت تجارت همان صلح است وبه واقع سخن متینی است زیرا در پرتو صلح ،امنیت برقرار است و در پرتو امنیت ، اقتصاد وتجارت رونق میگیرد . تجربه های تاریخی نیز گواه این مساله است اما باید اضافه نمود که عرصه تجارت وکسب وکار نیز معرکه رقابتهای شدید بلکه معرکه یک پیکار تمام عیار مابین رقباست، تنازعی برای بقا وحذف رقیب بی هیچ ترحمی .
بنظرم می آید بعداز این جنگ ها صبغه تجاری دارند ودر حوزه کسب وکاراتفاق خواهند افتاد. اهداف جنگ های تجاری کسب منافع مادی وسود بیشتر وحذف رقبا می باشد وبا اینهمه تجارت درسایه صلح است واینگونه است که جنگ همان صلح است چون جنگهای تجاری همان تجارت است وتجارت همان صلح .
امروز میخواهم کمی درباره واژه عدالت بنویسم وتوجه شما را به استیضاح وتدقیق در این واژه جلب می نمایم .
واژه عدالت چه مفهومی دارد ؟ حسن وقبح آن چیست ؟به نظر میرسد با طرح این پرسش ها بلا فاصله بر حسن بودن عدالت تاکید میکنیم بطوریکه میتوان گفت عدالت واژه محبوب وآمال انسان است اما هنگامی که به پرسش نخستین نظر میافکنیم بواقع دچار پراکنندگی درتبیین چیستی آن خواهیم شدومعرکه تشتت آراء خواهد شد . براستی تعریف شما از واژه عدالت چیست وچه تصور ی راجع به این مفهوم در ذهن خود دارید ؟ وچگونه است که آن را حسن می پندارید.جالب آنست که در عین تشت در تعریف ، وحدت در تصدیق وجود دارد واین چگونه ممکن است ؟
آیا عدالت یک مفهوم تاریخی ایست ،یعنی برای شناخت وتعریف آن می بایست به پیشینه این واژه نظر بیافکنیم یا خیر برای شناخت آن کافی ایست آن را وجدان نماییم ؟ یا اینکه واژه عدالت از منبعی خارج از وجود انسان به انسان تعلیم یا تذکر داده شده است ؟ بهر حال صرف نظر از خاستگاه مفهوم عدالت ونحوه پیدایش آن، به نظرمیرسد پارادایم فکری -زیست بوم باور- تعریف کننده در نحوه ادارک و باطبع در نحوه تصور وتعریف عدالت مدخلیت بسیار دارد .اما چگونه میتوان به تعریف بین الا ذهانی واحدی از مفهوم عدالت رسید؟ برای تعریف عدالت مشروعیت مبانی تعریف در حوزه نظر ارجحیت دارد یا تطبیق کارکرد تعاریف در حوزه عمل ؟ و کدام حوزه معرفتی بستر مناسب وتوانایی لازم جهت ارائه آن تعریف بین الاذهانی واحد را دارد؟