روز نویس

اندیشه وفرهنگ

روز نویس

اندیشه وفرهنگ

احساسات

احساسات در زندگی انسان ‌جایگاه خاصی دارند. گاه این احساسات خیلی ساده حضور دارند، ولی اغلب انسان یا دلتنگ آنهاست و یا در بیم و هراس از آن به‌سر می‌برد. گاه احساس را فرامی‌خوانیم و گاه می‌کوشیم از آن دوری جوییم. گاه نقش یک حس را بازی کرده و تظاهر بدان می‌کنیم و گاه احساسی را پس می‌زنیم و رغبتی به دریافت آن نداریم. احساسات در سرگذشت‌های فردی، اجتماعی و سیاسی نقشی مهم دارند و در موقعیت‌های خاص، نمی‌توانیم بدون یک حال و هوا و احساس ویژه، آن موقعیت را دریابیم.

مسئله اینجاست که چگونه میتوان به یک نگرش کلی در حوزه‌ی پدیده‌های حسی رسید تا بتوان به یک صرف و نحو احساس یا دستور زبانی احساس دست یافت.

به‌طور کلی این پرسش نیز مطرح است که آیا اصلا فلسفه ابزاری مناسب برای تحلیل احساس هست؟ آیا دیگر رسانه‌ها، مانند ادبیات و فیلم ابزاری دقیق‌تر برای تحلیل احساس انسانی نیستند؟ آیا احساس ظریف‌تر از این نیست که بتوان با مفاهم فلسفی آنها را توصیف و تحلیل کرد؟ به‌هرحال میتوان بر این  باوربود که اصولا برای فلسفه، تحلیل «احساس» دشوارتر از تحلیل دیگر «اشیاء» نیست .در این میان ۱۱نوع حس انسانی را میتوان بر شمرد که عبارتند از: ارج و احترام، ترس، انزجار، نیکبختی و شادی، عشق، همدردی، حسرت و حسادت، شرم و حس گناه، غرور، غم و اندوه (ماخولیا)، خشم و حس‌های تهاجمی.

فال حافظ

ای   صبا   نکهتی    از  خاک    ره  یار    بیار        ببر    اندوه   دل  و   مژده   دلدار   بیار

نکته ای   روح  فزا  از     دهن   دوست   بگو        نامه ای  خوش خبر از عالم اسرار  بیار

تا  معطر  کنم  از  لطف  نسیم   تو    مشام        شمه ای  از   نفحات   نفس   یار   بیار

به   وفای   تو   که  خاک   ره   آن  یار   عزیز       بی  غباری که پدید  آید  ا ز  اغیار  بیار

گردی   از   رهگذر  دوست  به   کوری  رقیب       بهر    آسایش این   دیده   خونبار   بیار         

خامی و ساده  دلی شیوه  جانبازان  نیست       خبری   از   بر   آن    دلبر    عیار   بیار

شکر  آن  را که  در  عشرتی  ای  مرغ  چمن       به   اسیران  قفس   مژده   گلزار  بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست       عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار

روزگاری  است  که  دل  چهره  مقصود   ندید       ساقیا    آن    قدح    آینه   کردار   بیار

                                    دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن

                                    وان گهش  مست و  خراب  از سر بازار  بیار

یک لیوان آب میوه

عشق کمتر تو زندگی آدما پیش می آد  .آدما نمی شناسنش نمی فهمنش از دستش میدن بعد یک عمر دنبالش می دوند  دیگه پیداش نمی کنن

زوجها با کوله باری از عشق ، امید و آرزو های بزرگ وخیال انگیز شروع میکنن بعد زیر هزار جور خرج و مخارج زندگی و قسط وقرض به دام سیاه چاله روز مرگی میافتن . 

این روزمرگی تا عمق فاصله ها پیش میره جوری که نیاز دارند دوباره همدیگر رو بشناسن بعد میفهمن که چقدر آرزو هاشون از همدیگه دور ولی چیه که دوباره ادامه میدن بنظرم یاد آوری طعم تازگی آغاز عشق. 

اون گمشده ای که خاطر ه اش روح زندگی ماست . گاهی نشونه هاش رو آدم می بینه. این طعم هر موقع  که به ته میرسیم خودشو با یه لبخند نشون میده مثل وقتی که مریض در بستر افتادی یک دست مهربون یک لیوان اب میوه بهت میده حالت جا بیاد .اون اب میوه خنکیش تا عمق جانت نفوذ میکنه زنده میشی جون میگیری اون موقع میفهمی اون میشناسی قبلا با هاش برخورد کرده بودی مواجه داشتی باهاش ُمی شناسیش ُ چرا اگه خوب بگردی پیداش میکنی دوباره .همین دور رواست فقط بعضی وقتها اینقدر نزدیکه نمی بینیش فی والواقع دور نیست پنهون نیست هیچ جا نرفته همین جا کنار ماست از فرط ظهور دیده نمیشه بعد خوشحال میشی از این غم ُ امیدوار میش از این نا امیدییُ جون میگیری زنده میشی از این مردگیُ  بهار میشی از این زمستون ُ پر نوا میشی از این سکوت ُ اون موقع است که حس میکنی بو مشک میاد بوی عشق میاد تازه میشی ُ  تازه میفهمی که تنها بودن یک کابوس شوم.

فاصله ها

گاه به فاصله ها می اندیشم فاصله های که همواره با ما هستند وهمیشه راهی می جوییم که آنها را کم کنیم و از میان برداریم .فاصله ما از این وضعیت موجود تا وضعیت مطلوبمان  

ما از روزمرگی تا عاشق بودن چقدر فاصله داریم بنظرم اینکه غالب اوقات ما عشق وتجربه عشقی را گم می کنیم به دلیل نبود فرصت کافی در زندگی ما برای یاد آوری وپرداختن به آن است و گرفتاری در چنبره این طبق معمول هاست .

اه که چقدر فاصله است 

وچه پر تعداد است

این فاصله ها

بین بودن وشدن

امید کجاست ؟

در پیمودن این فاصله ها 

در طی کردن این زاغی سرخ 

در عبور از آن پیچ مهیب

زندگی مادام تلاشی است

بر پیمودن این فاصله ها

پر کردن ما بین خطوط ،

خط ممتد زمان ،

خط نا پیوسته رویا و حقیقت .

سبز شدن

گذر از قرمز ایست 

گا ه چشمها فرو می میرند

با هیچ امید

با حسرت ،

حسرت از فقدان ها

حسرت از فاصله ها

صدای گریه نوزاد سرایدار بلند شد هنگامی که صدای بسته شدن در ماشین در فضای پارکینگ پیچید.


دسته

- ۱ ُ ۲ ُ ۳  

- روپ 

- ۱ ُ ۲ ُ ۳  

- روپ  

-ضریه پای چهارم محکم  

- روپ 

-  گروهان در جا  

- ۱ ُ ۲ُ ۳ 

- روپ 

- گروهان ایست  

-روپ روپ  

- اون آشغال چرا افتاده زمین  

- قلبش درد گرفته سرگروهبان  

- تو  وتو بیارینش بیرو ن از تو ی دسته  

- دسته ! به دست فنگ  

- گروپ 

- شل بود تن لش ! از نو  

- چروپ ! 

- دسته ! به دست فنگ  

-گروپ 

- با سرقدم کوتاه ُ بدو رو  

 

- ۱ ُ ۲ ُ ۳  

- روپ 

- ۱ ُ ۲ ُ ۳  

- روپ 

- نفسش دیگر با لا نیامد هنگامی که دسته زیر ذرات برف در سر بالایی پیچ جاده در حال محو شدن بود .